12.24.08
نامه ها – سید علی صالحی
نامه ها – سید علی صالحی

سلام!
حال همهی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديدهام خانهئی خريدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار … هی بخند!
بیپرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
يادت میآيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ریرا جان
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت مینويسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!
۲
پسين، پسين هر پنجشنبهی بیخبر
ما سرِ قرارمان بوديم
نه ميل بوسه رويمان را زمين میگذاشت
نه ما کولهبار دقايق را
اصلا تمام هفتهها و هزارههای هماغوشی
پر از حلولِ حيا در ملاقاتِ گريه بود
اما پسين، پسين هر پنجشنبهی بیخبر
ما سر قرارمان بوديم
هيچ حرفی از بگومگوی ستاره با شب نبود
تا شبی، شبی که بیگاه خوابمان در ربود
کسی آمد آهسته صدايم کرد و رفت
خبر آوردند که پرندهی فالفروش کوچهی ما مرده است
پس از آن به بعد بود
که ديديم تنها باد، باد میآيد و باد
پس از آن به بعد بود
که شنيديم ما بیچراغ و راه بیمسافر است
پس از آن به بعد بود
که همهی روزهای معمولی ما
پارهئی از پسينِ همان پنجشنبههای حيا در ملاقاتِ گريه شد.
۳
حالا خبر به خواب مادرانمان میبرند
ديگر نه جامههاشان را بشوئيد
نه شب را به تفال از ترس گريه سر کنيد
بايد باد بيايد و از عطر پيراهن ما بگذرد
بايد باد بيايد و از مرهم سووشون سخن بگويد
بايد باد بيايد و با ديدگان ما ديدهبوسی کند
بايد باد بيايد و … نمیدانم آيا سفر
سرآغازِ رازی از وعدهی رجعت است؟
نه ریرا!
فقط آن روز که در غفلتِ شب و روز خويش
خسته از خوابِ مردگان به خانه باز میآمديم
نزديکترينِ عزيزانِ ما
در چارچوبِ دری دور پديدار شدند
نگاهمان کردند، رفتند و ديگر باز نيامدند
حالا خبر به خوابِ مادرانمان میبرند
ديگر اين قمريان مرده در انجماد باد
رويای آشيانه نخواهند ديد!
حالا ساده و بیسايه میآئيم
همانجا در اندوهِ آدميان از مِه به در میشويم
دمی نزديکتر از ارواحِ گمشدگان گريه میکنيم
بعد هم باد میآيد و ديگر هيچ!
۴
طوری بيا که گونههام از پس پای گريه نلرزند
سر به راهِ عطر انار و باغ بابونه باش
به بازخوانی همان خاطره بر خشت و بوريا قناعت کن
شنيدهام تمام پلهای پشتِ سر ستاره را
در خواب خستهترين مسافران … خراب کردهاند
يعنی که هيچ نرگسی در اين برکهی تاريک نمیرويد
يعنی که هيچ پرستويی به سايهسارِ صنوبر باز نمیآيد
يعنی که ما تنها میمانيم
تا تشنه در اوقاتِ آواز و اشتياق بميريم
يعنی که ما تنها میمانيم
تا به ياد آوريم که از توجيه تبسم خويش ترسيدهايم.
شما شاهد من باشيد
تمام تقصير ما
عبور از پشتهی پلی بود
که نمیدانستيم آن سوی ساحلش دريا نيست
آن سوی ساحلش باد میآيد و
آدمی از آواز آدمی
خبر به حيرت رويا نمیبَرَد!
۵
دريا پنهان و پوشيده میآيد
میآيد و از خوابِ نان و گلوی تشنه میگذرد
میآيد و از اين همه دستِ خالی و دلِ پُرتر از گريه میگذرد
میآيد و ما را میبرد برای باد، میبرد برای ماه
اما خود بیاعتماد به مويههای باد
میمويد تا نيما دوباره بيايد
میمويد تا ریرا دوباره بيايد
میمويد تا يوش، تا آسمان و اَفرا،
چه میدانم … تا هر کجای راه که کجاوهئی به راه …
دريا پاورچين و پوشيده میآيد
میآيد و مردگان ما را کنارِ مهتابیترين ترانهها رها میکند
میرود باز پیِ گمشدگانی که حالا فراموشِ گريهاند
که حالا فراموشِ هر چه شما … خاموشان!
حالا بيا ميان اين همه رخسارِ کافوری
تنها تو آشنای خويش را بخوان و من آشنای خويش،
مويه نکن ریرا
اين پسرانِ غريق و اين دختران بیرويا
کودکانِ همان بوسههای بیسوال آب و ستارهاند.
حالا چه میدانم … اين تا کجای راه کجاوهئی به راه …!
۷
نه من سراغ شعر میروم
نه شعر از منِ ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به شادمانی مینگرم ریرا
هرگز تا بدين پايه بيدار نبودهام.
از شب که گذشتيم
حرفی بزن سلامنوش ليمویِ گَس!
نه من سراغ شعر میروم
نه شعر از منِ ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به حيرت مینگرم ریرا
هرگز تا بدين پايه عاشق نبودهام
پس اگر اين سکوت
تکوين خواناترين ترانهی من است
تنها مرا زمزمه کن ای ساده، ای صبور!
حالا از همهی اينها گذشته، بگو:
راستی در آن دور دستِ گمشده آيا
هنوز کودکی با دو چشمِ خيس و درشت، مرا مینگرد؟!
۸
من هيچ نگفتهام الا بی نامتر از هميشه
که خطابت کردهام ای کلمه، کبوتر، ای قرائتِ سبز!
من هيچ نگفتهام الا بینشانتر از هميشه
که اشارتت کردم ای پونه،پريچه، ای پريچه، ای دخترِ صبور!
من هيچ نگفتم الا بیکستر از هميشه …
که ناگهان نفهميدم از کجا کبوترانی بیسر درهم شدند
و خانه پر از بوی سکوت و کليد و يک معنی ديگر شد.
آيا باد بر خواب آب، خوابِ ترا ديده است!؟
۹
من راه خانهام را گم کردهام ریرا
ميان راه فقط صدای تو نشانیِ ستاره بود
که راه را بیدليلِ راه جسته بوديم
بیراه و بیشمال
بیراه و بیجنوب
بیراه و بیرويا
من راه خانهام را گم کردهام
اسامی آسان کسانم را
نامم را، دريا و رنگ روسری ترا، ریرا
ديگر چيزی به ذهنم نمیرسد
حتی همان چند چراغ دور
که در خواب مسافرانْ مرده بودند!
من راه خانهام را گم کردهام آقايان
چرا میپرسيد از پروانه و خيزران چه خبر
چه ربطی ميان پروانه و خيزران ديدهايد
شما کيستيد
از کجا آمدهايد
کی از راه رسيدهايد
چرا بیچراغ سخن میگوئيد
اين همه علامت سوال برای چيست
مگر من آشنای شمايم
که به آن سوی کوچه دعوتم میکنيد؟
من که کاری نکردهام
فقط از ميان تمام نامها
نمیدانم از چه “ریرا” را فراموش نکردهام
آيا قناعت به سهم ستاره از نشانیِ راه
چيزی از جُرم رفتن به سوی رويا را کم نخواهد کرد؟
من راهِ خانهام را گم کردهام بانو
شما، بانوْ که آشنای همهی آوازهای روزگار منيد
آيا آرزوهای مرا در خواب نیلبکی شکسته نديديد
میگويند در کوی شما
هر کودکی که در آن دميده، از سنگ، ناله و
از ستاره، هقهقِ گريه شنيده است
چه حوصلهئی ریرا!
بگو رهايم کنند، بگو راه خانهام را به ياد خواهم آورد
میخواهم به جايی دور خيره شوم
میخواهم سيگاری بگيرانم
میخواهم يکلحظه به اين لحظه بينديشم …!
- آيا ميان آن همه اتفاق
من از سرِ اتفاق زندهام هنوز!؟
۱۰
پَر پَر پَر … پرندهئی میآيد
صاف از مقابل بيد و آلوی پير
میرود تا نمیدانم آن کجا …!
شايد آنجا بر شاخههای خزانی باد
نُکنُکِ بوسه و رضايت رويا لانه کرده است
آنجا ستاره حتما فهميده که بيد هيچ نسبتی با باد بدآيند ندارد
اما پروانگانِ درهی دربند هنوز از روز پيلهکُشان میترسند
با اين همه ما میدانيم
آنجا هنوز کسی در انتظار ماست
خميده و خاموش
چانهِ بر کفِ دست و آرنج بر کمانهی زانو
بانو، چشمانتظار ستاره و آهو.
دانلود نامه ها با صدای خسرو شکیبایی 30 مگابایت
هی صبوری می کنم…
هی همین دل بی قرار من ، ری را
کاش این همه آدمی
تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی می داشتند
ری را ! ری را !
تنها تکرار نام توست که می گویدم
دیدگانت خواهرانه بارانند .
سر انجام باورت می کنند
باید این کوچه نشینان ساده بدانند
که جرم باد ، ربودن بافه های رویا نبوده است
گریه نکن ری را
راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است
دوباره اردیبهشت به دیدنت می آیم
خبر تازه ای ندارم
فقط چند صباح پیشتر
دو سه سایه که از کوچه پائین می گذشتند
روسری های رنگین بسیاری با خود آورده بودند
ساز و دهل می زدند
اما کسی مرا نمی شناخت
راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است
خدا را چه دیده ای ری را !
شاید آنقدر باران بنفشه بارید
که قلیلی شاعر از پی گل نی
آمدند ، رفتند دنبال چراغ و آینه
شمعدانی ، عسل ، حلقه نقره و قرآن کریم
حیرت آور است ری را ،
حالا هر که از روبرو بیاید
بی تعارف صدایش می کنیم بفرما !
امروز مسافر ما هم به خانه بر می گردد
…
قبول نیست ری را
بیا قدمهامان را تا یادگاری درخت شماره کنیم
هر که پیشتر از باران به رویای چشمه رسید
پریچه بی جفت آبها را ببوسد ،
برود تا پشت بال پروانه
هی خواب خدا و سینه ریز و ستاره ببیند
قبول نیست ری را !
بیا بی خبر به خواب هفت سالگی بر گردیم
غصه هامان گوشه گنجه بی کلید
مشقهامان نوشته
تقویم تمام مدارس در باد
و عید یعنی همیشه همین فردا
نه دوش و نه امروز ،
تنها باریکه راهی است که می رود
می رود تا بوسه ، تا نقل و پولکی
تا سهم گریه از بغض آه
ها … ها ری را !
حالا جامه هایت را
تا به هفت آب تمام خواهم شست
صبح علی الطلوع راه خواهیم افتاد
می رویم اما نه دورتر از نرگس و رویای بی گذر
باد اگر آمد
شناسنامه هامان برای او
باران اگر آمد
چشمهامان برای او
تنها دعا کن کسی لای کتاب کهنه را نگشاید
من از حدیث دیو و
دوری از تو می ترسم … ری را !
درست است که من
همیشه از نگاه نادرست و طعنه تاریک ترسیده ام
درست است که زیر بوته باد سر بر خشت خالی نهاده ام
درست است که طاقت تشنگی در من نیست
اما با این همه گمان مبر که در برودت این بادها خواهم برید !
حالا دیگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمی گیرد
حالا دیگر از هر نگاه نادرست و طعنه تاریک نمی ترسم
حالا دیگر از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نمی ترسم
حالا دیگر برای واژگان خفته در خمیازه کتاب
غصه بسیار نمی خورم
حالا به هر زنجیری که می نگرم بوی نسیم و ستاره می آید
حالا به هر قفلی که می نگرم کلام کلید و اشاره می بارد
شاعر که می شوی ، خیال تو یعنی حکومت دوست
باور کنید ! هی من ساده ، ساده به این ستاره رسیده ام ؟
من از شکستن طلسم و تمرین ترانه
به سادگی های حیرت دوباره رسیده ام
درست است
من هم دعاتان می کنم تا دیگر از هر نگاه نادرست نترسید
از هر طعنه تاریک نترسید
از پسین و پرده خوانی غروب
یا از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نترسید
دوستتان دارم
ای سادگان صبور ، سادگان صبور !
…
به گمانم باید
برای آرامش مادرم
دعای گریه و گیسو بران باران را به یاد آورم
دلم می خواست بهتر از اینی که هست سخن می گفتم
وقتی که دور از همگان
بخواهی خواب عزیزت را برای آینه تعبیر کنی
معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست
آسوده باش ، حالم خوبست
فقط در حیرتم
که از چه هوای رفتن به جائی دور
هی دل بی قرار را پی آن پرنده می خواند
به خدا من کاری نکرده ام
فقط لای نامه هایی به ری را
گلبرگ تازه ای کنار می بوسمت جا نهاده و بسیار گریسته ام
چرا از اینکه به رویایی آن پرنده خاموش
خبر از باغات آینه آورده ام ، سرزنشم می کنید !؟
خب به فرض که در خواب این چراغ هم گریه ام گرفت
باید بروید تمام این دامنه را تا نمی دانم آن کجا
پر از سایه سار حرف و حدیث کنید !؟
یعنی که من فرق میان دعای گریه و گیسو بران باران را نمی فهمم !؟
خسته ام ، خسته ، ری را
نه من سراغ شعر می روم
نه شعر از من ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به شادمانی می نگرم ری را
هرگز تا بدین پایه بیدار نبوده ام
از شب که گذشتیم
حرفی بزن سلامنوش لیموی گس
نه من سراغ شعر میروم
نه شعر از من ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به حیرت می نگرم ری را
هرگز تا بدین پایه عاشق نبوده ام
پس اگر این سکوت
تکوین خواناترین ترانه من است
تنها مرا زمزمه کن ای ساده ، ای صبور !
حالا از همه اینها گذشته ، بگو
راستی در آن دور دست گمشده آیا
هنوز کودکی با دو چشم خیس و درشت ، مرا می نگرد !؟
می توانم کنار تو باشم و
باز بی آواز از راز این همه همهمه بگذرم
من از پی زبان پوسیدگان نخواهم رفت
تنها منم که در خواب این همه زمستان لنگر نشین
هی بهار بهار برای باغ بابونه آرزو می کنم
حالا همین شوق بی قیمت و قاعده
همین حدود رویا و رفتن از پی نور ، ما را بس
تا بر اقلیم شقایق و خیال پروانه پادشاهی کنیم .
اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم
دستهامان خالی
دلهامان پر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما !
کاش می دانستیم
هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم !
از خانه که می آئی
یک دستمال سفید ، پاکتی سیگار ، گزینه شعر فروغ ،
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است !
در ارتباط مخفی با خواب گریه ها
حرفهای عجیبی شنیده ام .
هی ساده ، ساده !
از پس آستین گریه گمان می کنند :
آسمان فردا صاف و هوای رفتن ما آفتابی است .
حالا تو هم بلند شو ، بگو (( ها )) و برو !
چقدر قشنگند
می شنوی ری را ؟
به خدا پروانه ها قبل از آنکه پیر شوند ، می میرند
حالا بیا برویم از رگبار واژه ها ویران شویم
عیبی ندارد یک بودن دیوار باغ و صدای همسایه
باران که باز بیاید
می ماند آسمان و خواب و خاطره ای
یا حرفی میان گفت و لطف آدمی با سکوت
….
من راه خانه ام را گم کرده ام ری را
میان راه فقط صدای تو نشانی ستاره بود
که راه را بی دلیل راه جسته بودیم
بی راه و بی شمال
بی راه و بی جنوب
بی راه و بی رویا
من راه خانه ام را گم کرده ام
اسامی آسان کسانم را
نامم را ، دریا و رنگ روسری تو را ، ری را
دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد
حتی همان چند چراغ دور
که در خواب مسافران مرده بودند !
من راه خانه ام را گم کرده ام آقایان
چرا می پرسید از پروانه و خیزران چه خبر
چه ربطی میان پروانه و خیزران دیده اید
شما کیستید؟
از کجا آمده اید
کی از راه رسیده اید
چرا بی چراغ سخن می گوئید
این همه علامت سوال برای چیست
مگر من آشنای شمایم
که به آن سوی کوچه دعوتم می کنید
من که کاری نکرده ام
فقط از میان تمام نامها
نمی دانم از چه (( ری را )) را فراموش نکرده ام
آیا قناعت به سهم ستاره از نشانی راه
چیزی از جرم رفتن به سوی رویا را کم نخواهد کرد ؟
من راه خانه ام را گم کرده ام بانو
شما ، بانو که آشنای همه آوازهای روزگار منید
آیا آرزوهای مرا در خواب ، نی لبکی شکسته ندیدید
می گویند در کوی شما
هر کودکی که در آن دمیده ، از سنگ ، ناله و
از ستاره ، هق هق گریه شنیده است
چه حوصله ای ری را !
بگو رهایم کنند ، بگو راه خانه ام را به یاد خواهم آورد
می خواهم به جائی دور خیره شوم
می خواهم سیگاری بگیرانم
می خواهم یک لحظه به این لحظه بیندیشم …
- آیا میان آن همه اتفاق
من از سر اتفاق زنده ام هنوز !
بی قرارم
می خواهم بروم
می خواهم بمانم
می خواهم تنها بمانم
در اتاق را آهسته ببند
شب پیش خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم
انگار که تعبیر تمام رفتن ها
بازگشت به زاد رود شقایق است
حالا بوی مینار مادرم می آید
می خواهم به باران ، به بوی خاک
به اشکال کنار جاده بیندیشم
به سنگچین دود اندود اجاق ترنج
ترانه ، لچک ، کودری ، چلواری سپید ،
بخار نفس های استکان
طعم غلیظ قند ، رنگ عقیق چای
نی ، نافله ، نای ،
و دق الباب باد بر چارچوب رسواترین رویاها
نگفتمت وقتی که خاموشم
تو در مزن ؟
می خواهم به رواج رویا و عدالت آدمی بیندیشم
می خواهم در کوچه های کهنسال آواز و بغض بلوغ
به گیسوی بید و بوی بابونه بیندیشم
به صلوة ظهر و سایه های خسیس
به خواب یخ ، پرده توری ، طعم آب و حرمت علف .
چرا زبان خاموش مرا
کسی در لهجه های این همه جنوب در نمی یابد ؟
نه ، دیگر از آن پرنده خیس
از آن پرنده خسته … خبری نیست
روی دیوار آن سوی پنجره
کسی با شتاب چیزی می نویسد و می رود .
امروز هم کسی اگر صدایم کرد
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
می خواهم به جنوب بیندیشم
می خواهم به آن پرنده خیس ، به آن پرنده خسته
به خودم بیندیشم
گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم
همین خوب است
…
می ترسم ، مضطربم
و با آن که می ترسم و مضطربم
باز با تو تا آخر دنیا هستم
می آیم کنار گفتگویی ساده
تمام رویاهایت را بیدار می کنم
و آهسته زیر لب می گویم
برایت آب آورده ام ، تشنه نیستی ؟
فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد .
تو پیش بینی کرده بودی که باد نمی آید
با این همه دیروز
پی صدایی ساده که گفته بود بیا ، رفتم !
تمام راز سفر فقط خواب یک ستاره بود
خسته ام ری را .
می آیی همسفرم شوی ؟
گفتگویی میان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن می گوییم
توی راه خوابهامان را برای بابونه های دره ئی دور تعریف می کنیم
باران هم که بیاید
هی خیس از خنده های دور از آدمی ، می خندیم ،
بعد هم به راهی می رویم
که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پیش نمی آید
کاری به کار ما ندارند ری را ،
نه کرم شبتاب و نه کژدم زرد .
وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی بر آن بلندی بنفش بنشینیم
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید
می نشینیم برای خودمان قصه می گوئیم
تا کبوتران کوهی از دامنه رویاها به لانه برگردند
غروب است
با آن که می ترسم
با آن که سخت مضطربم
باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد
خدا حافظ …
پرده نشین محفوظ گریه ها
عزیز بوسه های معصوم هفت سالگی
خلاصه هر چه همین هوای همیشه عصمت !
خواهر بی دلیل رفتن ها
خدا حافظ !
حالا دیدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی
دیدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند
پس با هر کسی از کسان من از این ترانه محرمانه سخن مگوی
نمی خواهم آزردگان ساده بی شام و بی چراغ
از اندوه اوقات ما با خبر شوند !
قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود
قرار ما به سینه سپردن دریا و ترانه تشنگی نبود
پس بی جهت بهانه میاور
که راه دور و
خانه ما یکی مانده به آخر دنیاست
نه
دیگر فراقی نیست
حالا بگذار باد بیاید
بگذار از قرائت محرمانه نامه ها و رویاهامان شاعر شویم
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند
دیدار ما به همان ساعت معلوم دلنشین
تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست !
حالا می دانم سلام مرا به اهل هوای همیشه عصمت خواهی رساند.
یادت نرود
به جای من از صمیم همین زندگی
سرا روی چشم به راه ماندگان مرا ببوس !
دیگر سفارشی نیست
تنها ، جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان
خانه می آیند
من گفت,
ژوئن 30, 2009 روی 10:14 ب.ظ
ممنون به خاطر شعرهاي علي صالحي
دمت گرم
يه دنيا ازت ممنونم
ديگه نميدونم چي بگم